خرید بک لینک

با سرانگشتانت که چنگ میزنی به ذره ذره وجودم

یا وقتی قلبم را به نسیم نگاهت نوازش میکنی

وقتی چشمهایم را برای یک ضیافت بارانی آماده گل افشانی میکنی

وقتی به دنبال یک سقف آسمانی میگردم برای با تو بودن

زمانی که سریان مییابی در لحظهلحظههای تپیدنم

وقتی آنقدر نزدیک میشوی که صدای نفسهایت را میشنوم

وقتی شکوه و شوکت و الهام را به یکباره نازل میکنی بر نهانخانه وجودم

وقتی تنهاترین مخاطب خاص صمدیام میشوی در دایره عشق و شعر و نیاز و جوانه

آن زمان است که باید سجاده را باز کنم و در صفحه نخستینش که به وسعت تمام شبها و سکوتها و بیقراریهای من است، بنویسم

بنویسم اما نه به رسم پنهان داشتنت، نه به قصد فروکاهیدنت در حصار تنهایی «خودم»

من تو را در صفحه سترگی که اگر شاید دیده نشود، اما در تاریخ تمام عاشقانههای هستی ثبت خواهد شد، فریاد میزنم

بگذار هر کس هر چه دوست دارد بگوید

در این حالات بیبدیل یگانگی و مستی

نه دوست دارم به نماز بایستم و نه به عبادتهای مرسوم بخوانمت

نه از روی کتابهای دعا نامت را صدا کنم و نه هیچ راه دیگری که میگویند و توصیه میکنند

عبادت من در لحظههایی اینچنبن ناب، تنها و تنها از تو نوشتن است...

عبادت من، از تو نوشتن است..

عبادت من، تو را فریاد زدن است

عبادت من، «بیکرانه بهار» شدن است...


موضوعات مرتبط: «نجوا»

برچسب: نویسنده: رویا رفیعی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 18:39

صفحه بندی