امروز آخرین روز از آخرین بهار آخرین سال قرنه
شاید فکر کنیم که چه اتفاق شگرفی!
چه تاریخ خاصی و چه زمینه آمادهای برای ورود به زمانی جدید و زندگیای جدید!
هر چند که شاید این تاریخها، به نوعی خاصند و شاید تلنگری باشند برای اینکه بعضی چیزها رو به خودمون یادآوری کنیم.
چرا این تاریخها و این قراردادها تا این حد برامون مهم میشن؟ بهار 1388 با بهار 1399 چه فرقی میتونه داشته باشه که حالا اینقدر بهار 1399 برامون مهم شده؟آخرین روز بهار قرن 1300 با آخرین روز بهار قرن 1400 چه فرقی داره؟!
فارغ از بیقراری مداوم این جهان، باید بگم اگر تغییری در نگاه ما، در نوع بودنمون و در زندگیمون رخ نده، آمدن و رفتن بهارها و زمستانها و سالها و قرنها هیچ تفاوتی با هم ندارند.
یادم هست 31 خرداد سال 1388 بود که با فهمیدن اینکه آخرین روز بهاره، انگار که میخوان تمام بهارهای عمرم رو ازم بگیرند، تمام غمهای دنیا رو سرم هوار شد.
چرا؟
چون یه باور غلطی داشتم که با اومدن زمستون همه چیز افسرده و سرد میشه
زمستون همیشه در اکثر روزها حالم بد بود، اصلا احساس خوبی نداشتم، انگار زمستون گره خورده بود با زمستون وجود من!
اما با اومدن بهار، انگار من هم دوباره زنده میشدم، جون میگرفتم و تازه میشدم. خلاصه انقدر این طرز فکر رو با خودم تکرار کرده بودم که شده بود یکی از باورهای من!
آخرین روز بهار که میشد من هم عزا میگرفتم و دوباره برای بهار بعدی لحظهشماری میکردم.
تا اینکه یه روز به خودم اومدم و خواستم که تغییر کنم، خواستم خودم بهار خودم باشم، خواستم تا جایی که میشه همیشه بهار باشم و بهار بمونم، این بود که در تاریخ 31 خرداد، وبلاگی زدم و اسمش رو گذاشتم «بهار»
اولین نوشتهام این بود:
روزی که با تو خداحافظی کردم، آفریدمت... تا همیشه برایم بمانی بهار
و از اون روز سعی کردم بنویسم، آخه فهمیده بودم یکی از چیزهایی که باعث میشد همیشه حس بهاری داشته باشم، نوشتن بود. با نوشتن حالم خوب میشد، ضمن اینکه تمام ادراکاتی که برام پیش میومد، میتونستم اونجا انتشار بدم و بازخورد بگیرم.
از اون روز، «بهار» شد همدم و رفیق من. چه روزها و چه داستانهایی باهاش داشتم!
چه تجربههایی!
چه دوستانی!
چه ادراکاتی!
با خیلی از دوستان عزیزی که هنوز هم با هم در ارتباط هستیم توسط فضای وبلاگنویسی و وبلاگ «بهار» آشنا شدم.
خیلی از چیزها رو بواسطه بهار یاد گرفتم. بسیاری از تجربههایی که بواسطه بهاری که خودم خلقش کرده بودم برام بوجود اومد و فهمیدم که بهار واقعی بهار جان خودمه نه فصلی از فصلها
با تولد وبلاگ «بهار»، دیدگاه من هم در مورد خیلی چیزها تغییر کرد. تا همین حالا که همچنان در حال تغییر و شدن و دگرگونی هستم. این رو از آمد و شد فصلها و روزها فهمیدم، از جهان و از تغییر و بیقراریش که اگر یک جا بمونم، اگر با یک طرز فکر حرکت کنم میپوسم، درست مثل برگهای درختها در زمستون.
فرقی نمیکنه در چه روزی، چه فصلی، چه سالی و چه قرنی باشیم، در فصل بهار باشیم یا زمستون، این شهر باشیم یا شهر دیگه، مهم ماییم که همه روزها و سالها و قرنها و فصلها و شهرها رو در وجودمون داریم. خودمون رو در هیچ بند و باور محدوکنندهای زندانی نکنیم!
شاید دیگه کمتر تو فضای وبلاگ بنویسم و شاید خیلی از دیدگاههای من تغییر کرده باشه، اما هیچ کدوم از نوشتههام که حالا شاید الان قبولشون نداشته باشم، رو پاک نکردم.
انسانها با همین شدنهاشونه که انسانند، با همین تغییراتشونه که کمکم پخته و کامل میشن
در پایان میخوام بگم
ما موجودات عزیزی هستیم
هر کدوم از ما تکرار ناشدنی هستیم
هر کدوم از ما خاص و بینهایتیم
این رو درباره خودمون و دیگران باور کنیم که:
بهار ماییم!
مبارک ماییم!
برچسب:
نویسنده: رویا رفیعی